تبليغاتX
Go0ol mango0oli

Go0ol mango0oli

go0ol be tavane 3

سلام

d    سلام به وبلاگ ما خوش اومدید

امیدوارم که پشیمون نشوید 

یه گشتی بزنید اگر خوشتون اومد اون ته تهاش یه نظری هم بدید و ما رو

خوشحال کنید

دوستون داریم خیلی زیاد

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 22:8  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

دلایلی که باعث میشه تو زنی را دوست داشته باشی

چتر حمایت او را احساس می کنی.. .... .. زمانی که خواهر توست

 

گرمای محبت او را احساس می کنی.. ... .. زمانی که دوست توست

 

هیجان و شوق او را احساس می کنی.. ... .. زمانی که عاشق توست

 

از خودگذشتگی او را احساس می کنی.. ... .. زمانی که همسر توست

 

پرستش و ایثار او را احساس می کنی.. ... .. زمانی که مادر توست

 

دعای خیر او را احساس می کنی.. ... .. زمانی که مادربزرگ توست

 

و باز هنوز او استقامت دارد

 

قلب او بسیار ظریف و شکننده است

 

بسیار خوش آهنگ

 

او یک زن است

 

r

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 18:59  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

عشق

آه که هرکس در هر گوشه و کناری می کوشدتا به گونه ای گرمای دلپزیر آن

 

را در قلب خود حس کند مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان

 

چشم ندوخته ای و آهی نکشیده ای؟

 

به راستی چند بار از سر کوچه یا خیابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته

 

به درد به ان انداخته ای؟

 

چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر

 

بال رویاهایت لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟

 

عاشقی دردی است که بی آن نه من نه تو و نه هیچ انسانی را که

 

قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست.

 

دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید

 

و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید .

 

عاشقی زیباست همچون لحظه ی دیدار عاشقی زیباست...

 

و عاشقی بس زیباست.

 

 

i

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 12:17  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

یه داستان کوچولو

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم.... اون

 

همیشه مایه خجالت من بود . اون برای امرار و معاش خانواده

 

برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت . یک روز

 

امده بود دم مدرسه که منو به خونه ببره . ...  خیلی خجالت

 

کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟

 

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان

 

تو فقط یک چشم داره فقط دلم می خواست یک جوری خودم

 

رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا می کرد و منو ...

 

کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد ....

 

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خواهی منو بخندونی و

 

خوشحال کنی چرا نمیمیری؟

 

اون هیچ جوابی نداد ....

 

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون

 

نداشته باشم. سخت درس خوندم  و موفق شدم برای ادامه

 

تحصیل به سنگاپور برم . اونجا ازدواج کردم . واسه خودم خونه

 

خریدم . زن و بچه و زندگی ... از زندگی و بچه ها و آسایشی

 

داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

اون یالها منو ندیده بود و همینطور نوهاشو ...

 

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش

 

داد کشیدم که جرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا

 

اونم بی خبر... سرش داد زدم : چطور جرات کردی بیای

 

به خونه ی من و بچه ها رو بترسونی ؟ گم شو از اینجا

 

همین حالا!

 

اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت می خواهم

 

مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر

 

ناپدید شد ....

 

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای

 

شرکت  در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه . ولی من

 

به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

 

بعد از مراسم  رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ... البته فقط

 

از روی کنجکاوی . همسایه ها گفتند که اون مرده ....

 

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من

 

بدن .....

 

: ای عزیزترین پسرم...من همیشه به فکر تو بوده ام ... منو

 

ببخش که به خونت آمدم و بچه هاتو ترسوندم... خیلی

 

خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه

 

که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم...

 

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو

 

شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی... وقتی تو خیلی کوچیک

 

بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی ...

 

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو

 

داری بزرگ میشی با یک چشم . بنابر این مال خودم رو دادم

 

به تو ... برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم

 

به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه

 

با همه ی عشق و علاقه ی من به تو ,  مادرت

 

 

t

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 12:15  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

طریقه عکس گرفتن در ژاپن !!!

1

 

6

 

9

 

f

 

o

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 15:9  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

خواستگاری خر

o

 

خری آمد به سوی مادر خویش     بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

 

برو امشب برایم خواستگاری       اگر تو بچه ات را دوست داری

 

خر مادر بگفتا ای پسر جان         تو را من دوست دارم بهتر از جان

 

ز بین این همه خرهای خوشکل   یکی را کن نشان چون نیست مشکل

 

خرک از شادمانی جفتکی زد      کمی عرعر نمود و پشتکی زد

 

بگفت مادر به قربان نگاهت         به قربان دو چشمان سیاهت

 

خر همسایه را عاشق شدم من   به زیبایی نباشد مثل اون زن

 

بگفت مادر برو پالان به تن کن     برو اکنون بزرگان را خبر کن

 

به آداب و رسومات زمانه             شدند داخل به رسم عاقلانه

 

دوتا پالان خریدند پای عقدش       یه افسار طلا با پول نقدش

 

خریداری نمودند یک طویله         همانطوری که رسم است در قبیله

 

خر عاقد کتاب خود گشایید         وصال عقد ایشان را نمایید

 

دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟       به عقد این خر خوشتیپ درایی؟

 

یکی از حاضرین گفتا به خنده      عروس خانم به گل چیدن برفته

 

برای بار سوم خر بپرسید           که خر خانم سرش یکباره جنبید

 

خران عرعر کنان شادی نمودند    به یونجه کام خود شیرین نمودند

 

به امید خوشی و شادمانی        برای این دو خر در زندگانی

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 3:5  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

حوالی بساط شیطان

h

 

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.

 

فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند.

 

هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

 

توی بساطش همه چیز بود : غرور . حرص . دروغ و خیانت . جاه طلبی و...

 

هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.

 

بعضی ها تکه ای از قلبشان رامی دادند و بعضی پاره ای از روحشان را.

 

بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

 

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.

 

حالم را بهم میزد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم

 

انگار ذهنم را می خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم

 

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم

 

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد و

 

می بینی ؟! آدمها خودشان دور من جمع شده اند .

 

جوابش را ندادم . آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها

 

فرق می کنی. تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد .

 

اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند .

 

از شیطان بدم می آمد . حرفهایش اما شیرین بود .

 

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

 

ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد .

 

که لابه لای چیزهای دیگر بود .

 

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

 

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بدزدد

 

بگزار یکبار هم او فریب بخورد

 

به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم .

 

توی آن اما جز غرور چیزی نبود .

 

جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .

 

فریب خورده بودم فریب .

 

دستم را روی قلبم گذاشتم ... نبود!

 

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .

 

تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم .

 

تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم .

 

به میدان رسیدم . شیطان اما نبود . آن وقت نشستم های های گریه کردم .

 

اشکهایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم

 

که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم

 

و زمین را بوسیدم . به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 3:2  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

شعر

اینک

 

سرشار ازآزادیم

 

آزاد از تمام سکوت ها و ترانه ها

 

آزاد از تو

 

آزاد از خودم

 

آزاد از حرفهای در گلو مانده

 

اگر بدانی چه لذتی دارد

 

بی تو به توت فرنگی ها گاز زدن

 

و نگاه کردن به ستاره ها

 

چیدن گوجه سبز های ترش

 

آب دادن به گلهای رز صورتی...

 

خاطره می سازم به تنهایی!

 

بدون حتی ذره ای تو

 

گیلاسها را گوشواره می کنم

 

و خوشبخت می شوم

 

بی تو...

 

 

o

 

 

حق با تو بود

 

می بایست می خوابیدم

 

اما چیزی خوابم را اشفته کرده است

 

در دو طاقچه روبرویم شش دسته خوشه ی زرد گندم چیده ام

 

با ان گیس های سیاه وروز پرشانشان

 

کاش تنها نبودم

 

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید؟

 

کاش تنها نبودم

 

ان وقت که می خواستیم به این موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندیم

 

تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

 

می دانی؟

 

انگار چرخ و فلک سوارم

 

انگار قایقی مرا می برد

 

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و

 

مرا ببخش

 

ولی اخر چگونه می شود عشق را نوشت؟

 

می شنوی؟

 

انگار صدای شیون می اید

 

گوش کن..

 

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

 

اما به جای ان

 

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم

 

گوش کن...

 

یکی بود کی نبود

 

زنی بود که بجای ابیاری گلهای بنفشه

 

به جای خواندن اواز ماه خواهر من است

 

به جای علوفه دادن به مادیان های ابستن

 

به جای پختن کلوچه شیرین

 

ساده و اخمو

 

در سایه ی بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

 

صدای شیون در اوج است

 

می شنوی؟

 

برای بیان عشق

 

به نظر شما

 

کدام را باید خواند؟

 

تاریخ یا جغرافیا؟

 

می دانی؟

 

من دلم برای تاریخ می سوزد

 

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

 

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

 

گوش کن...

 

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت

 

حق با تو بود

 

می بایست می خوابیدم

 

اما مادر بزرگ ها گفته اند

 

چشم ها نگهبان دل هایند

 

می دانی؟

 

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است

 

کودک

 

خرگوش

 

پروانه

 

و من چقدر دلم می خواهد همه ی داستان های پروانه ها را بدانم

 

که بی نهایت بار

 

در نامه ها و شعر ها

 

در شعله ها سوختند

 

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

 

پروانه ها

 

آخ تصور کن

 

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

 

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

 

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

 

یادم می آید

 

روزگاری ساده لوحانه

 

صحرا به صحرا

 

و بهار به بهار

 

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم

 

عشق را چگونه می شود نوشت؟

 

در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

 

که به غفلت ان سوال بی جواب گذشت

 

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

 

وگرنه چشمانم را

 

می بستم و به آوازیی گوش می دادم که در ان دلی می خواند

 

من تو را

 

او را

 

کسی را دوست می دارم...

 

h

 

 

یک قایق ساختم

 

با یک بادبان قرمز

 

و دو پاروی سبز قشنگ

 

که مرا به سرزمین های دور ببرد...

 

قایقم انقدر زیبا شد

 

که ترسیدم آب

 

رنگ آبیش را ببرد

 

و بادبان های سپیدش را بشکند

 

و پاروهای سبزش کهنه شوند

 

برای همین هرگز قایقم را به آب نینداختم....

 

من هرگز به سرزمین های دور نرفتم...

 

فقط قایق قشنگم را تماشا کردم

 

من هرگز جایی نرفتم...

 

p

 

 

اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

 

نبودم آن زمان هرگز نشان و عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

 

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

 

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره امد یکی خسته به پایش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز انچه زیر لب

 

می گفت :

 

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

 

به جان دلبرش افتاده بود اما

 

طبیبان گفته بودندش

 

اگر یک شاخه گل آرد

 

از آن نوعی که من بودم

 

بگیرند ریشه اش را و

 

بسوزانند

 

شود مرهم

 

برای دلبرش آندم

 

شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگاه

 

به روی من

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و

 

به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

 

و او هر لحظه سر را

 

رو به بالاها

 

تشکر از خدا می کرد

 

پس از چندی

 

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

به لبهایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم هیچ تابی نیست

 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 

برای دلبرم هرگز

 

دوایی نیست!!!

 

و از این گل که جایی نیست ... خودش هم تشنه بود اما

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

 

من در دست او بودم

 

و حالا من تمام هست او بودم

 

دلم می سوخت اما راه پایان کو؟

 

نه حتی آب... نسیمی در بیابان کو؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

 

که ناگه

 

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

 

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 

نشست و سینه را با سنگ خارایی

 

زهم بشکافت

 

زهم بشکافت

 

اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

 

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب خونش را

 

به من می داد و بر لبهای او فریاد

 

بمان ای گل

 

که تو تاج سرم هستی

 

دوای دلبرم هستی

 

بمان ای گل

 

و من ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

 

و با این رنگ و زیبایی

 

نام من شقایق شد

 

گل همیشه عاشق شد

 

 

o 

 

 

عروسک کوچکیم را دیروز 

 

گم کردم

 

و امروز

 

به ناچار

 

بزرگتر از دیروزم..

 

 

f

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 0:9  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

قشنگ کوچک

گفت کسی دوستم ندارد.

 

میدانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد

 

تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی

 

حتی تو هم بدون دوست داشتن...!

 

خدا هیچ نگفت

 

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ ها است.

 

مال گل ها و پروانه ها ... مال قاصدک ها ... مال من نیست

 

خدا گفت : چرا مال تو هم هست

 

دوست داشتن یک گل... دوست داشتن یک پروانه یا یک قاصدک

 

کار چندان سختی نیست

 

اما دوست داشتن یک سوسک دوست داشتن تو کاری دشوار است

 

دوست داشتن کاری است آموختنی

 

و همه رنج آموختن را نمی برند

 

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد.

 

زیرا که هنوز مومن نیست زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته

 

او ابتدای راه است . مومن دوست دارد. همه را دوست دارد

 

زیرا همه از من است و من زیبایم

 

چشم های مومن جز زیبا نمی بینند . زشتی در چشمها است

 

در این دایره هرچه که هست نیکوست

 

ان که بین افریده های من خط کشید شیطان بود

 

شیطان مسول فاصله هاست

 

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیکتر بیا و غمگین نباش.

 

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیبا است

 

 

a

 

 

بوس بوس بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 23:20  توسط ایناز و سارا و مریم  | 

بیست و پنج دقیقه مهلت

بیست و پنج دقیقه مهلت

برای اینکه دوستت بدارم

بیست و پنج دقیقه مهلت

برای اینکه دوستم بداری

بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق

زمان کوتاهی است...

با این همه

من بیست و پنج دقیقه از عمرم راکنار می گذارم

تا به تو فکر کنم

تو هم اگر فرصت داری

بیست و پنج دقیقه

فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن!....

بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز کنیم...

 

سلام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 14:30  توسط ایناز و سارا و مریم  |